بازم اون قدیما آهو آهویی بود برای خودش.به ذوق خونه مادربزرگ و پدربزرگ مامانم(به اونا ننه جان و باباجان می گفتم) که اونا رو مثل مادربزرگ وپدربزرگ خودم دوست داشتم می رفتیم آهو اونا تابستونا اونجا بودن ما هم هر چند وقتی می رفتیم پیششون.
شبی که راهی بودیم از ذوق خوابمون نمی برد تا می رسیدیم٬با سر می دویدیم طرف خونشون نن جان هم که می دونست ما داریم می ریم چشم به راهمون بود.بعد از کلی ذوق و شوق و دویدن تو کوچه ها خسته می اومدیم و رو تراس می شستیم تا باغ جلوی چشم[که فکرش هم روح وجانم رو نوازش می ده ]رو ببینیم عجب منظره دیدنی تا چشم کار می کرد سرسبزی٬یه راه باریک بین باغ که منتهی می شد به خونه نن جان و باباجانم ٬اگه نقاش خوبی بودم حتما اون منظره رو می کشیدم تا شاید بقیه هم که از دیدن همچین منظره ای بی نصیبند لذت نقاشی اون رو ببرند. عجب دنیای رویایی بود اگه کسی این رو برام می گفت باورم نمی شد حقیقت باشه و فکر می کردم زاییده رویا هست.
صبح با صدای ناله در که نن جان داشت آب می اورد تو اتاق بیدار می شدیم چشم که باز می کردیم سماور رو می دیدیم که کنار اتاق داره قل قل می کنه.دیگه کسل از خواب بیدار نمی شدیم با اشتیاق از خواب می پریدیم.در رو که باز می کردیم بریم بیرون نسیم خنک و تمیزی خنده رو به روی لبمون می اورد.صورتمون رو با آب خنک که از تو بشکه می اومد می شستیم و دو چندان ما رو به حال می اورد(از اون طرف هم صدای نن جان که می گفت اون شیر آب رو باز نگذار ما رو به خودمون می اورد) .صبحونه رو به زور و لقمه لقمه از مامان نمی گرفتیم.عجب صبحونه به یاد موندنی بود.
روزها همین طور تند می گذشت.با باباجان می رفتیم باغ چه قنات قشنگی تو باغ داشت باباجان سخت مشغول کار رو ما هم مشغول بازی. آبگوشتی که تو خونه اصلا چشم دیدنش رو نداشتیم تو باغ که با هیزم درست شده بود با کمال میل می خوردیم.
روز آخر نن جان که از قبل خمیرنون درست کرده بود مشغول نون درست کردن می شد که توشه راهمون کنه و برای کسایی که نیومده بوند ببریم همیشه برای داداشم هم یه نون مخصوص می گذاشت اون عزیز دوردونه ننه جانم بود.
بعدش هم خداحافظی و گریه ما ...
تا تهران دمق می شستیم خوب آخه دوباره همون خونه و همون بی حوصلگی و هزار و یک چیز دیگه...
چی بگم که دلم سخت بهونه اون روزها رو گرفته خدا بیامرزتشون که خاطرات دلپذیزی برای من گذاشتند.
دیگه نه اون خونه رویایی٬ نه اون راه سبز بین خونه ننه جان٬ نه خود ننه جان و باباجان ....
حالا حقیقتا درست نمی گم آهو قدیماش صفایی داشت.

(مونا)

